آشپز ایستاد و با حیله گری گفت: «دست کم بگذارید شانههای مبارکتان را ببوسم. میدانم خواستهٔ زیادی است اما قول میدهم که دیگر تا آخر عمرم به عنوان یک آشپز ناچیز، هیچ چیزی از شما نخواهم…»
… به سوی پادشاه آمد. پادشاه حتی او را نمیدید. سرش توی دیگچهای بود و آن را میلیسید و شانهاش را برای بوسه پیش آورده بود.
اهریمن فورا پیراهن زربافت او را کنار زد و ابتدا شانهٔ چپ و سپس شانهٔ راست بیوراسپ را بوسید و بعد ناگهان قهقهای سر داد؛ خندهای چنان ترسناک که لقمه در گلوی پادشاه گیر کرد.
محصولات مشابه
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
نظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)











