انتشارات جامی منتشر کرد:
لحظهای سکوت برقرار شد و پیرمرد به رعنا چشم دوخت. نسیم خنکی از غرب میوزید و لباس سیاه رعنا را بر قامت بلند او به جنب و جوش وامی داشت. رعنا نگاهی به چشمان پیرمرد انداخت و گفت:
- چهل و چهار سال. کیه که اینجور تو چنگش اسیر شدی؟
- یه دختر… لب یه چشمه، یه کوزه پر از آب رو دوشش بود.
- خوش به حالش… خوش به حالش که هنوز به یادشی.
- مگه براش فرقی داره؟ مگه اصلا میفهمه؟ … شوهر کرد… جوون مرگ شد. آن سوتر صدای قهقههٔ مردانی که یک دل سیر کباب خورده و مشغول شوخی و خنده بودند طنین انداز شد. رعنا در حالی که به افق خیره مانده بود گفت: به نظرم میاد من هم یه روزایی عاشق شدم.
محصولات مشابه
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
نظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)











