دنیای خیالی آرزو اثر منیر خونساری موسوی
انتشارات نزدیکتر منتشر کرد:
صبح زود آرزو با صدای قوقولی قوی خروس از خواب بیدار شد. خمیازهای کشید و چشمهایش را با پشت دست مالید. در همین لحظه چشمش به عکس پدربزرگش افتاد که روی طاقچه بود. او سه سال پیش فوت کرده بود و از آن روز به بعد بیبی تنها زندگی میکرد. توی عکس پدربزرگ میخندید. آرزو هم به او لبخند زد. باد ملایمی پرده را تکان میداد. صدای بیبی از توی حیاط میآمد که به مرغ و خروسها دانه میداد و قربان صدقهشان میرفت. آرزو از رختخواب بلند شد و کنار پنجره رفت. بیبی نگاهی به او انداخت و لبخند زنان پرسید: بیدار شدی ننه جان؟ بعد به شیر آب کنار حوض اشارهای کرد و گفت: بیا اینجا صورتت را بشور، الان ناشتایی را میآورم تا با هم بخوریم.
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «دنیای خیالی آرزو» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «دنیای خیالی آرزو» ثبت میکند.











