زیور اثر فهیمه رسوخی
انتشارات آترینا منتشر کرد:
- زیور چند وقته یه چیزی میخوام بهت بگم؛ اما هر بار خواستم بگم نتونستم؛ اما امروز تصمیم گرفتم بهت بگم. قلبم شروع کرد به تندتند زدن. زبونم نمیچرخید چیزی بگم.
محمد به حرف هاش ادامه داد و گفت:
- زیور من به تو علاقه مند شدم. دوست دارم باهات ازدواج کنم. فکر میکنم اگه با هم ازدواج کنیم، هردومون خوشبخت میشیم.
وای خدای من! چی میشنیدم؟ محمد داشت به عشقش اعتراف میکرد. خدایا شکرت! پس عشق من یک طرفه نبود.
اونم نسبت به من همین حس رو داشت.
محمد مثل لبو قرمز شده بود، کمی این پا و اون پا کرد و گفت:
- زیور تو رو خدا از دست من ناراحت نشو، من خواستم حرف دلم رو بهت بگم. تصمیمم برای ازدواج با تو جدیه.
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «زیور» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «زیور» ثبت میکند.








