داستانهای اورامان اثر محمدرضا یوسفی
انتشارات موج منتشر کرد:
مینی بوس سبز رنگ از آن دور دورها طوری جلو میآمد انگار میان یخ وبرف جاده مانده. مثل قورباغهٔ پیری بود که منتظر گرمای خورشید باشد تا جانی بگیرد و تکان بخورد.
این بار در رگبار گلوله، تن برفها را لرزاند و چشم شاه غلام در میان بلوطها نیسان خوشرنگی را دید که عروس وار نرم نرم و با ناز میآمد. اخم لبها و گونههای او پرید. مینی بوس سبز رنگ را فراموش کرذ و خوش صدا گفت رسیدند! سرتان را بالا نیاورید.
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
0.0
از 0 امتیازنظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «داستانهای اورامان» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «داستانهای اورامان» ثبت میکند.





















