انتشارات کتاب برادر منتشر کرد:
چند تا پسر ناقلا زودتر رفته بودند روی دیوار و بین شاخههای درختهای پرتقال و نارنج نشسته بودند. من را راه نمیدادند، منم میخواستم ببینم. آخر او معلم قرآن هست. وقتی درختهای حیاط مسجد یک عالمه میوههای قرمز و زرد خوشمزه در آورد، اجازه داد حمله کنیم به درختها و حسابی بخوریم. بعد این که شکمها قلمبه شد و باد کرد، با هم نشستیم و قرآن خواندیم. آقامعلم رفته بود شهر ساری و یک عالمه درس قرآن خوانده بود، انان قشنگ بلد شده بود، بعد که نمره هاش خوب شده بود، رفته بود مشهد؛ بازم درس میخواند. تابستانها وقتی هوا گرم گرم میشد، میآمد آبادی و داداش من میشد.
محصولات مشابه
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
نظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)











