سورمه اثر هانیه فیضآبادی
به چهرهاش چشم دوختم، باور نمیکردم، او مال من باشد. گاهی چقدر حس ششم انسان قوی میشود. آب دهانش را فرو داد و سیبک گلویش بال و پایین شد.
_داریم کجا میریم بهراد؟
نگاهم کرد دلم رفت که دوچندان دلم اسیر نگاهش شود. به گفتن تنها یک کلمه اکتفا کرد:
_سورپرایزه…
بعدها با خود فکر میکردم کهای کاش دلی برایم میسوخت! کاش کسی میگفت پاک کردن خاطرات سختتر از جان کندن است…!
کاش کسی تلنگر میزد که:
کمتر خاطره بساز…

هانیه فیضآبادی

