یکی از همین روزها ماریا اثر محمد حسینی
لیلا میگوید: «بکشش، بلدید که.»
میگویم: «ماریا را؟ آن هم حالا.»
با خشم نگاهم میکند. میگوید: «شاید هم ماریا را. فقط یک گزلیک دسته استخوانی میخواهد و یک جمدان و البته قبلش هم یک پیاله شراب چند ساله سی مسموم، هدیهٔ عمو یا چه میدانم کی.»
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
0.0
از 0 امتیازنظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «یکی از همین روزها ماریا» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «یکی از همین روزها ماریا» ثبت میکند.





















