
لیلا میگوید: «بکشش، بلدید که.»
میگویم: «ماریا را؟ آن هم حالا.»
با خشم نگاهم میکند. میگوید: «شاید هم ماریا را. فقط یک گزلیک دسته استخوانی میخواهد و یک جمدان و البته قبلش هم یک پیاله شراب چند ساله سی مسموم، هدیهٔ عمو یا چه میدانم کی.»
مشخصات محصول
مشخصات محصول
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)