از قنوت تا غنا اثر زهرا محمدی فرازاندام

عکس از قنوت تا غنا

کتاب از قنوت تا غنا

حالا من بودم که خجالت میکشیدم سرم را بلند کرده و به صورتش نگاه بیاندازم. بعد از صحبت‌های مادرش دیگر نمی‌توانستم مثل قبل با او برخورد کنم.

_بابت اون روز که یه دفعه رفتم از دستم ناراحت شدی که خودتو از من پنهون می‌کنی؟

سرم را بلند کرده و با اضطراب گفتم:

_ نه به خدا من ناراحت نشدم. من فقط…

خنده‌اش گرفت و حرفم را قطع کرد:

_ چرا قسم میخوری؟ یه سوال ساده بود

به تخت از اشاره کرد و با آرامش گفت:

_ می‌شه بشینیم یکم صحبت کنیم؟

قدمی عقب رفته و با دست تعارفش کردم:

_بله بله خواهش میکنم

باز هم خندید و حین نشستن گفت:

_ چه قدر دستپاچه شدی؟ والا من همون محمد عطام فرقی نکردم!

زهرا محمدی فرازاندام
زهرا محمدی فرازاندام
واماندگی
رویش معجزه زندگی
از قنوت تا غنا