انتشارات قدیانی منتشر کرد:
میخواستم یخها آب نشود، اما ذره ذره آب میشد و دلهره به جانم رخنه میکرد. داشتم قالب یخ را از زیر گونی بیرون میآوردم که زنی گفت: «پسرم، دو کیلو یخ بده.» صدایش شبیه به مادرم بود. چادرش را هم مثل او گرفته بود. میخواستم یک بار دیگر صورت زن را ببینم، اما صدای اوستام رشتهٔ افکارم را پاره کرد. «پسر، گیجی یا عاشق؟ مشتری را راه بینداز!»
محصولات مشابه
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
نظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)











