عروس عمارت اثر نسرین خانهوندی
انتشارات البرز منتشر کرد:
… بلقیس سرش را از پنجره انبار خانه، بیرون آورد و با هیجان کودکانهای گفت: «« خماره، بدو بیا نخودچی کشمش بخوریم.» » خماره به سرعت وارد انبار شد و گفت: «« چه کار میکنی بلقیس؟ الان ننه طلعت میآید پدرمان را در میآورد.» » بلقیس برگشت و نیم نگاهی به پنجره انبار انداخت و گفت: «« بیایید… چه کار کنم؟» » «« بادت رفت چطور برای یک فتیر اضافهای که خوردی کتکت زد؟» » بلقیس نخودچی کشمش توی مشتش را خالی کرد و گفت: «« آره، من هنوز بازوهام میسوزد از بس نیشگونم گرفت.» » و بعد سری بالا انداخت و ا دامه داد: «« ولش کن… او که کتکش را میزند. بخوریم هم میزند، نخوریم هم میزند، بس دل سیر بخوریم تا نیامده.» »
-از متن کتاب
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «عروس عمارت» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «عروس عمارت» ثبت میکند.











