آدمخوار اثر نرگس مؤمنی
انتشارات قصه باران منتشر کرد:
- بهتری؟!
بهتر! نگاهش به حمید بود، اما ذهنش پا گرفت و تا دوردستها رفت. روزهای سپری شدهٔ بیفرجام، سرگردانی، یأس، کارهای بسیار و انجام نشده، مهلت رو به اتمام، تحقیر و سرشکستگی، غیظ فروخورده؛ تا اینکه رسید به نگاهی مشتاق و دوخته شده به تاروپود پیراهنی سفید رنگ. از آنجاهم رسید به سر تپه. به او گفت که بدود. دوید. پاهایش، تاولهای خونی، ورم و زخمهای بزرگ دهان باز، راه رفتن، دویدن. ناخودآگاه آخی از جگرش بیرون آمد و چندبار سر به طرفین تکان داد…
- انگار هنوز آروم نشدی!
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
0.0
از 0 امتیازنظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «آدمخوار» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «آدمخوار» ثبت میکند.







