انتشارات قدیانی منتشر کرد:
محمد پنج ساله بود. روزی از روزها، در کوچه بازی میکرد، تشنهاش شد و به داخل حیاط خانه دوید تا آب بخورد. وقتی وارد خانه شد، پدرش زینالعابدین را دید که با چند نفر از دوستانش در حیاط نشستهاند و حرف میزنند. محمد بیشتر دوستان پدرش را میشناخت. مخصوصاً پیرمردی که درست کنار پدر نشسته بود. او «جابر» بود.
محصولات مشابه
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
نظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)











