راز سربند اثر فاطمه دولتی

عکس راز سربند
عکس راز سربند

کتاب راز سربند

انتشارات:

شهید کاظمی

نویسنده:

فاطمه دولتی

نویسنده:

فاطمه دولتی

انتشارات شهید کاظمی منتشر کرد:
شهلا از ترس، چشمانش را بست و دست اکبر را گرفت، اکبر انگشتان سرد او را فشرد و گفت: «بجنب. سریع. همش لای مردم باش. اصل پشتت رو نگاه نکن.»
دو مرد با لباس کردی با فاصلهٔ چندمتری دنبالشان بودند. اکبر سپر شهلا شده بود و از لابه لای مردم ردش می‌کرد. از این تعقیب و گریزها کم ندیده بود اما این بار شهلا همراهش بود، بچه‌ها را خوابانده بودند و برای گرفتن چند متر سفره و یکدست قاشق و چنگال آمده بودند بازار. اکبر دستش را گذاشت روی کلتش و به به سرعت از دهانه بازار خارج شدند. شهلا با صدایی
که می‌لرزید پرسید: «چرا دنبالمونن اکبر؟»
- دنبال من هستن. چیزی نیست. فقط بیا.
- می‌خوان بکشنت؟ آره؟ می‌خوان تورو بکشن؟ خطر ترور همیشه تهدیدش می‌کرد؛ اما در مهاباد بیخ گوشش بود…

فاطمه دولتی
فاطمه دولتی

دیگر آثار این نویسنده

من برمی‌گردم
راز سربند
من بر می‌گردم
شب چهلم
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)

۰.۰

0.0
از 0 امتیاز
نظرتون برامون مهمه!

1

2

3

4

5

مرتب سازی براساس:

شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «راز سربند» ثبت می‌کند.

پرسش و پاسخ (0)

پرسش و پاسخ (0)

شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «راز سربند» ثبت می‌کند.