بیبرادر اثر بهزاد دانشگر
انتشارات شهید کاظمی منتشر کرد:
همه داشتند نگاهم میکردند. گفتم ابراهیم کو؟ گفتند توی اتاق بغل است. ابراهیم آمد بیرون. گفتم ابراهیم، چه خبر است؟ گفت جواد. گفت جواد و من دیگر چیزی نشنیدم. گفت جواد و انگار همه خاکهای عالم آوار شد روی سرم. زانوهایم تا شد. دست گرفتم به کمد کنار اتاق.
حالا میفهمیدم چرا اربابمان روز عاشورا، کمرش دیگر راست نشد. گفت الان کمرم شکست. بیبرادر شدم. افتادم کنار کمد. هیچ روضهای روضه بیبرادری نمیشود. نمیدانم توی سروصورتم زدم یانه. نمیدانم نعره کشیدم یانه. فقط دیدم یکی آمده دستم را گرفته. یکدفعه انگار جواد را دیدم. نگاهم میکرد و با نگاهش میگفت خاک توی سرت مجید. آبروی من را داری میبری داداش. میگفت آدم باش مجید آرام شدم. خودم را جمع و جور کردم. یک استکان دادنددستم که چیز شیرینی تویش بود. ریختم ته حلقم و بلند شدم. گفتند کجا میروی؟ گفتم چیزی نیست. خوبم از خانه حاج آقا زدم بیرون. کجا بروم؟! کجا را دارم بروم؟! آدم بیبرادر کجا را دارد؟!
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «بیبرادر» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «بیبرادر» ثبت میکند.





















