انتشارات پیدایش منتشر کرد:
همهٔ آن ماجراهای عجیب و غریب و تلخ و شیرین، تابستان هفت سال پیش اتفاق افتاد. تلخ ترینش این بود که پدر برای سعید دوچرخه خرید، عجیبترین و شیرین ترینش دیدن گلیم گوش هفتم بود.
از گلیم گوش با هیچ کس جز مادربزرگ حرفی نزدم. نه با مادر، نه پدر، نه با سعید.
وقتی به مادربزرگ گفتم که گلیم گوش هفتم را در آّب انبار دیدهام و با او حرف زدهام، نه ترسید، نه تعجب کرد، نه مسخرهام کرد. با انگشتهای چروکیدهٔ کج و کوج، آرام پشت دستش زد و گفت: «آخی، حیوانکی گلیم گوش بیچاره، سالم است یا زخمی شده؟»
محصولات مشابه
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
نظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)








