انتشارات البرز منتشر کرد:
… وحید از آینه نگاهی مملو از اشتیاق به خودش انداخت. چشمهایش از خوشحالی برق میزد. دستش را لای موهایش برد. ته دلش خبرهایی بود که زیر لب آهنگ شادی را زمزمه میکرد. در حالی که با سرانگشتانش جلو موهایش را مرتب میکرد چشمکی به خودش زد. در داشبورد را باز کرد و برس را برداشت. چنان دقیق با حلقههای مویش بازی میکرد که انگار جراح ماهری چاقو دست گرفته و قلب موهایش را دانه دانه میشکافد.
-از متن کتاب
محصولات مشابه
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
نظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)











