یادگاری اثر هستی قنبری
انتشارات شقایق منتشر کرد:
با خود گفتم: «دیدی آخرش دیوانه شدم؟!»
توهم زده بودم!
مغز بیچارهام این همه تنهایی را تاب نیاورده و کارش به خواب دیدن با چشمهای باز رسیده بود.
اما شنیدن دوبارهٔ اسمم با صدای رو به فریاد او من را از خیال توهم زدن بیرون کشید.
به سختی برخاستم، تن کرختم را از روی نیمکت بلند کردم و سمت ساحل چرخیدم.
چندبار پلک زدم تا تصویر تار آن دو مرد که از فاصلهٔ دور در امتداد ساحل به سمتم میدویدند، واضح شود.
هنوز مغزم گیج بود اما قلبم بیش از آن صبر نکرد.
فرمان تنم را قلب بر عهده گرفت و پاهایم را مجبور به دویدن کرد.
-خدایا… وای خدایا… وای…!
چشمانم پر شد از اشکی داغ، آنقدر داغ که تا مغزم را سوزاند.
طول اسکله را دویدم، پلههای چوبی را دو تا یکی پایین پریدم
گام بر شنهای ساحل کوبیدم
و با پشت دست اشکهایم را پس زدم تا بار دیگر او را ببینم و یقین کنم که خواب ندیدهام.
نه… خواب نمیدیدم، خودش بود. خود خودش…
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «یادگاری» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «یادگاری» ثبت میکند.
















