سرپرست اثر کلر کیگان
انتشارات ژیل منتشر کرد:
صبح زود یک روز یکشنبه، بعد از اولین مراسم عشاء ربانی در کلونگال، بابا، به جای اینکه من را به خانه ببرد، به دل وکسفورد میراند، به سمت ساحلی که کس وکار مامان اهل آنجا بودند. روز آفتابی و گرمی است و در امتداد جاده جابه جا تکههای سایه و نور سبز رنگی دیده میشود. از دهکده شیللا میگذریم، آنجا که بابا گاو قرمزمان را تو بازی ورق باخت. بازار کارنو را هم پشت سر میگذاریم. مردی که گوساله را برنده شد کمی بعد آنجا فروختش. بابا کلاهش را پرت میکند رو صندلی مسافر، شیشه را پایین میکشد و سیگار دود میکند. من بافههای مویم را تکان میدهم، رو صندلی عقب دراز میکشم و از شیشه پشتی بالا را نگاه میکنم. بعضی جاها یک آسمان خالی آبی رنگ به چشم میخورد.
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «سرپرست» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «سرپرست» ثبت میکند.











