عکس راز مهره بی‌نشان
عکس راز مهره بی‌نشان

کتاب راز مهره بی‌نشان

انتشارات پیکان منتشر کرد:
درست لحظه‌ای که فکر می‌کردم الان زیر دست و پای مردم له می‌شوم. ناگهان یک نفر از پشت سر، کمرم را گرفت و مرا به عقب کشید.
در حالی که از نفس افتاده بودم، فریاد زدم: «نه!»
سعی می‌کردم در برابر او مقاومت کنم اما خیلی ضعیف و ناتوان بودم: «خواهش می‌کنم… نه…»
او خیلی قوی‌تر از من بود. دستم را محکم گرفت و مرا از میان مردم بیرون کشید. نمی‌توانستم هیچ کاری بکنم. فریاد می‌زدم اما هیچ کس صدایم را نمی‌شنید.
با وجود اینکه سعی می‌کردم خودم را از دستش خلاص کنم اما دائما به طرف عقب کشیده می‌شدم. در این حال دیدم که به حاشیه جمعیت رسیدیم و بعد وارد کوچه تنگی شدیم…

نظرات کاربران(0)

مرتب سازی براساس:

نظرتون برامون مهمه!

1

2

3

4

5

۰.۰

0.0
از 0 امتیاز

پرسش و پاسخ (0)