انتشارات اساطیر پارسی منتشر کرد:
سوسن گفت: «من هنوز بلد نیستم.» پسر بچه با این که سرش گیج میرفت، سرش را بالا آورد و گفت: «چی میگی تو!» سوسن که همچنان به دیوار روبه رو خیره بود، گفت: «هنوز برای ما زوده که این جور چیزها رو بفهمیم.» پسر که به او نگاه میکرد، گفت: «چرا به من نگاه نمیکنی؟ چشم هات چه خوشگله.» و با احتیاط روی تخت نشست و دستهایش را جلوی صورت سوسن گرفت، اما هیچ توجهای ندید.
محصولات مشابه
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
نظرتون برامون مهمه!
1
2
3
4
5
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)











