بهتان نیست… اثر ساناز زینعلی
انتشارات شقایق منتشر کرد:
- زندگی بیتو شبیه سراب بود. دویدنهای بیحاصل، پرسه زدنهای از سر تنهایی. تنها و رها… نه مرد رها بودنم، نه تحمل عطش دارم.
محیا ایستاد و کوهیار هم.
- گفتی مرد بیمسئولیتی هستی. گفتی ازت شوهر در نمیاد. رهای رهایی.
خندید، هرچند تلخ.
- رها بودم تا به تو برسم. تو که باشی نه رهام نه بیمسئولیت.
تو که باشی آسمون همیشه آبیه، خورشید همیشه میتابه، پرندهها همیشه میخونن و فصلها خلاصه میشه توی بهار و برای من همه روزهای زندگیم خلاصه میشه تو انتهای اردیبهشت. همون روزی که چشمات باز شد به دنیای هفت سالگی من.
حالا نوبت دستان لرزان محیا بود که با شرمی دخترانه سر به زیر بیندازد. نفس داغ و بغض سالها دوست داشتنش را دمید روی پوست تن او که همهٔ وجودش خواستن محیا را فریاد
میزد.
نظرات کاربران(0)
نظرات کاربران(0)
۰.۰
1
2
3
4
5
مرتب سازی براساس:
شما اولین نفری باشید که نظر خود را درباره «بهتان نیست…» ثبت میکند.
پرسش و پاسخ (0)
پرسش و پاسخ (0)
شما اولین نفری باشید که پرسش خود را درباره «بهتان نیست…» ثبت میکند.

















