
رها ناخودآگاه از این مکالمه بیسر و ته لبخند زد و سرش را به نشانهٔ تایید پایین آورد. ارسلان سرش را پایین آورد و زیر گوشش گفت:
_من مردی بودم که زنم انتظار میکشید برنگردم. اون نگاه بیشتر از یه سیلی درد داشت.
طعم تلخی که در گلوی رها دوید تا زیر زبانش رسید. سر به زیر برد و فکر چون یک حیوان وحشی قلاده پاره کرده، در سرش جولان داد. با این مرد به جرم عشق چه کرده بود؟ همیشه خود را محقترین میدانست و حال که کمی از موقعیت معصومیتش تنزل کرده بود، میتوانست کمی احساس گناه کند…
محصولات مشابه
مشخصات محصول
مشخصات محصول
نظرات کاربران(0)
مرتب سازی براساس:
۰.۰
0.0
از 0 امتیازپرسش و پاسخ (0)